تبليغاتX
ღ♥ღکـــــــــلاغ سیــــــــــــــاه ღ♥ღ
  سلام خدا من اومدم :

  تنهاي تنها اومدم

 سلام خدا عاشقتم

   محتاج اون کمکتم

 آره خداکارم گيره

  گيره محبت دل

آره خدا باز تک سفرم

   يه عابره بي همسفرم

 عاشق شدم به رنگ ماه

 به يه آدم بي پناه

 به يه فرشته ي خدا

 به يه کبوتر شکسته بال

 آره خدا پناهش دادم

 از وجودم بهش دادم

آره خدا بزرگ شدش

 يه فرشته قشنگ شدش

 ولي خدا رسمش نبود

بي وفايي حقم نبود

ولي خدا باز اومدم ازت بخوام

فرشتمو تنها نذار

 توبازي سخت روزگار

 اونو نااميد نذار

+ نوشته شده در 88/07/02ساعت 1:53 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |


          

            

  مرغ دلم هراز چند گاهی درجستجوی طراوت و زیبائی،هوای پرواز به سوی برکه سرسبزعشق را در سر می پروراند تا شاید همراه با نسیم صبحگاهی بربال شبنمی بنشیند و درکنار رود زلال عشق، شکوه جمال و جلال عشق را نظاره نماید و از چشمه سار همیشه جاری عشق، نمی برگیرد. 

اما صد افسوس که بالم شسکته و توانم یارای چنین عروجی را در خود نمی بیند! مگراینکه دست صاحب دلی «عاشق» و«صادق»، ازآستین برآید و دراین پروازبهجت انگیز بامن همدم و همسفرباشید.

+ نوشته شده در 88/06/31ساعت 1:43 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |


اینجا قصه ها را می کُشــــند

و میان دست های من و تو

گــل های ســرخ عاشـــقی می کارند ..

اینجا بوســـه پنهانی نیست

آغـــوش ها از برای فرصتی نیست

اینجا دل هـــای ارزان ، فروشی نیست ..

اینجا چشـــم هــا مقــدس اند و

حرف ها همه شــــعرند ..

و لکنت زبان ها ،
همه دوســـتت دارم را تکرار می کنند ..

اینجا  لبـــخنـد به لب ها

در همه ی فصل ها شکـــوفه می زنـد ...

همه را مســت شــوق و

شــعـفــی پیــر نشــدنی می بینی ..

اینجا دختران

همیشـــه باکــره اند و لب برکه ها

نرگــس می چینند

برای محــبوب ابدی شـــان ...

و من اینجا غــم ندارم !

آیـــنه را دارم ..

خـــدا را دارم ..

و

ــتو را دارم !!!

 

 

دنیایم دوباره می درخشد!! و رویاهایم دوباره ، ســـبز ِ ســـبز !!

آسمانم دوباره آبی ست و قلبم ، سرخ ِ ســرخ !!!

دنیایم دوباره ساده است و رنگی .. و دوباره روی دیوار دلم ، طرحی از

تنهــــایی و عشــق دارم .. به همین ســادگی !!!...

+ نوشته شده در 88/05/09ساعت 0:24 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |


دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم 
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست ، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
+ نوشته شده در 88/05/07ساعت 0:0 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |


 

من از چشـــــــــــمای خود آموختم رسم محـــــــــبت را

 

که هر عضوی به درد آید بــــــه جایش دیـــــده میگرید .

+ نوشته شده در 88/04/21ساعت 12:0 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |


 

 

من آن گلبـــــــــرگ مغرورم که میمیرم زبی آبـــــــی

 

 ولی با خفت و خاری پی شبنــــــــتـم نمی گردم.

 

 

+ نوشته شده در 88/04/20ساعت 10:52 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه


 

به نام لیلی و مجنون حکمرانان سرزمین عشق

امروز خیلی احسای تنهایی میکنم.تنهای تنها در سرزمینی نا آشنا میان حقایقی که از آن گریزانم در این هنگام به دنبال کسی میگردم تا حرف دلم را بازگو کنم اما وقتی که از همه کس و همه چیز نا امید میشوم به خلوترین مکان پناه میبرم و به دور از چشم دیگران اشک میریزم اشکهایی که بیان کننده ی دردهای درونی ام هستند.سپس از خداوند طلب مساعدت میکنم پروردگاری که همه جا حضور دارد و به این ترتیب به یاد او دل آرام میگیرد.

 

+ نوشته شده در 87/09/18ساعت 16:55 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |


 

 شادیها کوچیک وغمهای کوچیـک

همش ارزونی آدمـــــــای کوچیــک

خوش به حال اوناکه نشون  ندارن

یک ستــــــاره توی آسمون ندارند

امـــــا قد خــــداست دلهــــــاشون

اوناکــــه غــــم آب ونــــــون ندارند

تو دلـــــــــم اونقدر غصه خوابیده

که خیـــــــال خیلی ها قد نمیده

 

 

+ نوشته شده در 87/05/01ساعت 16:42 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |


 

گریه کردم مثـــــل ابرها  بــی تو مــــادر

شد دل من جای قصه ها بی تو مــــادر

رسول خدا گفت بهشت زیر پای توست

بخواب مــــادر

برای همیشه قلبــــم فقط جای توست

بخواب مــــادر

رفتی و من تنـها ماندم

با غصه و غم ها ماندم

گر که تو رو آزوردم من مـادر حلالم کن

بعد تو من بی پــناهـم

ای که بودی تکه گاهم 

خیزو بنگر اشک و آهم

مــــــــــــادر حـــلالم کن . . .

+ نوشته شده در 87/04/04ساعت 1:50 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |


 

دیــــروز کوچک بودم، دیــــروز کودکی بودم پویــا وسرشار از شادی.

دیــــروز غرق در رویای بی کـــــران محــبت ها و مهـــــــــــربانی ها ،

 عاشق پروانه ها و شاپـــــــــــرک بودم.

دیـــــروز دلســـــوز شقایقی که باد به یغما می برد و پرپر می کرد بودم.

دیـــــروز مشتاق امـروز ،و امـروز مشتاق به دیروز می نگرم وحسرت بار

می انــدیشم که :

                        فردا چـــه خواهد شــد ؟ ! . . .

 

+ نوشته شده در 87/04/02ساعت 4:11 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |