تبليغاتX
ღ♥ღکـــــــــلاغ سیــــــــــــــاه ღ♥ღ

 

 

واقعا روی من تاثیر گذاشت خیلی قشنگه تا آخر بخونید 

و به من خنديدي و نمي دانستي
 
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن
:

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده
:
 
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید

:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

 

+ نوشته شده در 89/12/07ساعت 23:47 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”

+ نوشته شده در 88/11/29ساعت 0:5 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

خر ين زنگ تفريح که خورد،دفتر مشقم گم شد
دفتر مشقم وقتی گم شد همه برگهايش زرد بود،همه آبهايش ابر،همه نانهايش خشک
همه داد هايش ، سکوت
دفتر مشقم کو؟
من هنوز(( بودن)) را هجی نکرده ام...انشای زيستنم نيمه کاره مانده
من هنوز آخرين مشق را ننوشته ام..
همکلاسيهايم را زمان دزديد...دفتر مشقم را نيز
نيمکت خاطراتم موريانه زده....احساسم تنگ شده ،کيف خنده هايم بی رنگ شده
حالا کودکيم کارنامه کهنه ايست...عکسی است..معصوميت چشمانيست
من سالهاست کودکيم را در دفتر مشقم گم کرده ام...

+ نوشته شده در 88/11/24ساعت 23:56 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

من مردی را می شناسم که رنج تنهايش را سيگار می کشد.
شاعری را می شناسم که در تعبير شعر خود، سالهاست که خوابيده است.
و گندمی را که عمرش را به شما می دهد
قور باغه ای را می شناسم ، که در حس مبهم فراموشی سرفه می کند و سيبی را که به زمين گرم می خورد.
حال به آينه که نگاه می کنم
می بينم ، آينه ای را می شناسم که انعکاس صريح يک غريبه را زل زده است.

+ نوشته شده در 88/11/22ساعت 22:56 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

اسم من چست ؟ خدایا چه کنم یادم نیست ، امشب آماده شدم تا چه کنم یادم نیست ، من که همسایه ی نزدیک شقایق بودم ، پا شدم آمدم اینجا چه کنم یادم نیست ، من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم ، و بنا شد که دلم را چه کنم یادم نیست ، من نشانی دل دربدرم را بانو ، از تو پرسیده ام اما چه کنم یادم نیست ، این نوشته غرل کیست که من می خوانم ، اسم او چیست ؟ خدایا چه کنم یادم نیست

+ نوشته شده در 88/09/13ساعت 23:35 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

  سلام خدا من اومدم :

  تنهاي تنها اومدم

 سلام خدا عاشقتم

   محتاج اون کمکتم

 آره خداکارم گيره

  گيره محبت دل

آره خدا باز تک سفرم

   يه عابره بي همسفرم

 عاشق شدم به رنگ ماه

 به يه آدم بي پناه

 به يه فرشته ي خدا

 به يه کبوتر شکسته بال

 آره خدا پناهش دادم

 از وجودم بهش دادم

آره خدا بزرگ شدش

 يه فرشته قشنگ شدش

 ولي خدا رسمش نبود

بي وفايي حقم نبود

ولي خدا باز اومدم ازت بخوام

فرشتمو تنها نذار

 توبازي سخت روزگار

 اونو نااميد نذار

+ نوشته شده در 88/07/02ساعت 1:53 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

          

            

  مرغ دلم هراز چند گاهی درجستجوی طراوت و زیبائی،هوای پرواز به سوی برکه سرسبزعشق را در سر می پروراند تا شاید همراه با نسیم صبحگاهی بربال شبنمی بنشیند و درکنار رود زلال عشق، شکوه جمال و جلال عشق را نظاره نماید و از چشمه سار همیشه جاری عشق، نمی برگیرد. 

اما صد افسوس که بالم شسکته و توانم یارای چنین عروجی را در خود نمی بیند! مگراینکه دست صاحب دلی «عاشق» و«صادق»، ازآستین برآید و دراین پروازبهجت انگیز بامن همدم و همسفرباشید.

+ نوشته شده در 88/06/31ساعت 1:43 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

اینجا قصه ها را می کُشــــند

و میان دست های من و تو

گــل های ســرخ عاشـــقی می کارند ..

اینجا بوســـه پنهانی نیست

آغـــوش ها از برای فرصتی نیست

اینجا دل هـــای ارزان ، فروشی نیست ..

اینجا چشـــم هــا مقــدس اند و

حرف ها همه شــــعرند ..

و لکنت زبان ها ،
همه
دوســـتت دارم را تکرار می کنند ..

اینجا  لبـــخنـد به لب ها

در همه ی فصل ها شکـــوفه می زنـد ...

همه را مســت شــوق و

شــعـفــی پیــر نشــدنی می بینی ..

اینجا دختران

همیشـــه باکــره اند و لب برکه ها

نرگــس می چینند

برای محــبوب ابدی شـــان ...

و من اینجا غــم ندارم !

آیـــنه را دارم ..

خـــدا را دارم ..

و

ــتو را دارم !!!

 

 

دنیایم دوباره می درخشد!! و رویاهایم دوباره ، ســـبز ِ ســـبز !!

آسمانم دوباره آبی ست و قلبم ، سرخ ِ ســرخ !!!

دنیایم دوباره ساده است و رنگی .. و دوباره روی دیوار دلم ، طرحی از

تنهــــایی و عشــق دارم .. به همین ســادگی!!!...

 

+ نوشته شده در 88/05/09ساعت 0:24 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم 
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست ، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در 88/05/07ساعت 0:0 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |

 

من از چشـــــــــــمای خود آموختم رسم محـــــــــبت را

 

که هر عضوی به درد آید بــــــه جایش دیـــــده میگرید .

+ نوشته شده در 88/04/21ساعت 12:0 توسط کـــــــلاغ سیـــــــــاه |